سال 1365 به همرا تعدادی از اسرا در اردوگاه به سر می‌بردیم. افسران عراقی وقتی بیکار می‌شدند، به هر نحوی بچه‌ها را اذیت و آزار می‌کردند.

 بعد از ظهر یک روز تابستانی افسر ارشد اردوگاه، اسرا را جمع کرد و بچه‌ها را مجبور کرد با کف دست محوطه‌ اردوگاه را جارو بزنند و با صدای بلند گفت: اگر ریگی یا سنگی پیدا کنم، پدرتان را در می‌آورم.

یکی از مترجمین این مطلب را به فارسی برای بچه‌ها گفت که بایستی هر چی سنگ و منگ در محوطه است را جمع کنند. افسر عراقی به مترجم گفت: سنگ به عربی یعنی حجر. منگ یعنی چی؟ مترجم دید اگر پاسخ درستی ندهد باید کتک مفصلی بخورد، گفت: در ایران به این بزرگ‌ها سنگ می‌گوییم و به این کوچک‌ها منگ.

 افسر عراقی خواست طوری وانمود کند که فارسی بلد است، گفت: همه این سنگ‌ها را جمع کنید؛ حتی آن منگ‌ها را.

بچه‌ها همه زدند زیر خنده.