وقتی داشتم دوره ام را در بیمارستان می گذراندم، می ترسیدم که آمپول بزنم. این بود که می رفتم و محتویات آمپول رو توی پنبه الکی خالی می کردم و می آمدم. پس از مدت کوتاهی آوازه شهرتم تمام بیمارستان را پر کرد. با وجود مخالفت من همه می خواستند که من آمپول‌هایشان را بزنم، چرا که حتی همان تماس اولیه سرسوزن را هم حس نمی‌کردند. تا این که استادمان شنید و گفت:

آفرین به تو ... حالا بیا بریم یه آمپول جلوی چشمم بزن ببینم چه می‌کنی که هیچ کس چیزی حس نمی‌کنه. نتونستم بهونه ای بیارم ... بله مجبور شدم برای اولین بار آمپول بزنم ...

هورا ... من موفق شدم ولی ... هنوز فریاد بیمار بخت برگشته‌ای که اولین آمپول عمرم را به او زدم، بعد از سال‌ها توی گوشمه.

طفلکی چه زجری کشید.

 

با کمی تغییر از :

http://after23.blogsky.com/category/cat-6/