یکى از حکماى بزرگ به دیدن یکى از دوستان خود رفت .

آن شخص پسر کوچکى داشت که با وجود کـوچـکـى سـن , خـیـلى هوشیاربود.

حکیم به آن طفل فرمود: اگر به من بگویى خدا کجاست , یک عددپرتقال به تو خواهم داد.

پسر با کمال ادب جواب داد: من به شما دو پرتقال مى دهم اگربه من بگویید خدا کجا نیست .

حکیم از این پاسخ و حاضر جوابى متعجب گردید و او را مورد لطف خود قرار داد.