مـردى بـا پسرش به عنوان میهمان بر على (ع ) وارد شد.

على (ع ) بااکرام و احترام بسیار آنها را در صـدر مـجـلـس نـشـانـد و خـودش روبـه روى آنـها نشست .

موقع صرف غذا رسید.

غذا آوردند و صرف شد.

بعد از غذا, قنبر غلام معروف على (ع ) حوله و تشت و ابریقى براى شستن دست آورد.

عـلـى (ع ) آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست میهمان رابشوید.

میهمان خود را عقب کشید و گفت : مگر چنین چیزى ممکن است که من دست هایم را بگیرم و شما آنها را بشویید.

على (ع ) فرمود: برادر تو مى خواهد عهده دارخدمت توشود.

خلاصه حضرت با اصرار زیاد دست میهمان را شست .

آن گاه به پسر برومند خود محمدبن حنفیه گـفـت : ایـنـک تـو دسـت پسر رابشوى .

من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر رابشوى .

اگر پدر این پسر در این جا نمى بود و تنها خود این پسر,میهمان ما بود, من خودم دستش را مـى شـسـتـم .

اما خداوند دوست داردآن جا که پدر و پسرى هر دو حاضرند, بین آنها در احترام گذاشتن فرق گذاشته شود.