در یکی از دهات انگلستان پیر مردی که بسیار متمول بود بدون وصیت مرد . زنش که طمع در تمام مال او داشت تدبیری بخاطر راه داد که به آن واسطه تمام ارث به او برسد .

قبل از آنکه مردم خبر فوت شوهرش را بشنوند پیر مردی را که در همسایگی آنها دکان پینه دوزی داشت و خیلی شبیه به شوهر او بود نزد خود خواند و قرار بر آن داد که آن پیر مرد در بستر نزع بخوابد و بطوری که مقصود اوست وصیت نماید ، یعنی تمام اموال را به او هبه کند .

وقتی که ثبات و کشیش برای شنیدن  آخرین کلمات حاضر شدند پینه دوز در رختخواب مرگ بخود پیچید و آهی از جگر کشیده با صدای نحیفی گفت: چون زنم را بسیار دوست دارم و همه وقت کمال رضایت را از او داشته و دارم بنابراین نصف اموالم را به او هبه کردم ، نصف دیگر را به آن پیرمرد پینه دوز بدهید که در همسایگی ماست و خیلی نانخور و اولاد دارد و چیزی هم ندارد  . امیدوارم که خداوند از این وصیت من خوشنود شده و مرا بیامرزد .

زن از ترس آنکه مبادا از آن یک نیمه هم محروم بماند ابداً حرفی نزده و گریه کنان اظهار تشکر کرد. وصیت نامه به همین قرار ثبت و اجرا شد .