چون دولت اسپانیا به وسیلۀ کریستف کلمب دنیای جدید (آمریکا)  را کشف نمود وقسمتی از آن اراضی را به حیطۀ تصرف در آورد . مهمانان متمدن نوع پرست و بشر دوست ! بنای ظلم و ستم و جور را دربارۀ ساکنین اصلی آن دیار بنا نهادند  و بی رحمی را به جایی رسانیدند که در مدت دوازده سال پانصد هزار نفر از آنها معدوم شدند. یعنی چه اسپانیانیایی ها  از آنها کشتند و چه خود از شدت ظلم و عدم تحمل مشقتهای فوق طاقت ، خود را هلاک نمودند ! حتی مادرها به دست خود اطفال خود را نابود می کردند که در قید رقیت درندگان اسپانیا نیفتند. و مکرر از روی ناچاری با اهالی اسپانیا جنگهای سخت نمودند. لیک به جهت فقدان اسباب و اسلحه و لوازم جنگ در ورطۀ هلاکت افتادند.

در اثنای یکی از جنگها رئیس یک طایفۀ بزرگ به دست لشکریان اسپانیا گرفتار شد. بعد از آنکه اقسام بی رحمی و شکنجه های سخت بر او وارد آوردند . هیزم زیادی جمع نموده آن بیچاره را دست و پا بسته در وسط آن هیزم ها انداختند تا آتش بزنند .

در این بین یکی از کشیش های مسیحی مقابل او آمد و بنای دعوت را گذاشت و دین مسیحیت را به او القا کرد وگفت : اگر متدین به این دین شوی به مجرد آنکه روح از بدنت جدا شود  فرشتگان رحمت روح ترا به بهشت جاودان خواهند برد. و آنجا در امن و امان است و اسباب عیش و آسایش از هر جهت مهیا است و شروع به وصف حور و قصور و اشجار و انهار را گذاشت.

بعد از آنکه گرفتار مظلوم به خوبی این کلمات را گوش داد گفت : ای کشیش این بهشتی که تو این قدر وصف او کردی آیا از ملت اسپانیا هم کسی در آن سکونت دارد؟

کشیش چون خودش اسپانیایی بود با کمال تندی گفت : البته که سکونت دارند به جهت آنکه این ملت تمام متدین به این دین شریفند.

آن بیچاره بعد از شنیدن این مطلب با کمال صداقت و بی ساختگی گفت : آن بهشتی که درندگان در آن جای دارند هرگز مرا پسند خاطر نیست و مجاورت و معاشرت آنها به مراتب از دوزخ بدتر است و دین مسیحیت را قبول نکرد و تن به مرگ داد و کشیش نیز از جواب او شرمنده شد !