عبدالسلام بصری از بزرگان صوفیه است و مریدان را دربارۀ او اعتقادهای عجیب و غریب بود و شیخ نیز در حیله کوتاهی نمی کرد و همه ادعایی می کرد و آن حشرات الارض هم قبول می کردند .

عبدالسلام مبتلا به بیماری سلسله البول بود و مرض خود را از مریدها پنهان می داشت.

روزی در مجلس او را بول گرفت و از شدت بول به خود می پیچید و رنگ به رنگ می شد. آخر قادر بر ضبط نشد و در لباس خود بول کرد و مریدها از سبب پیچ و تاب و تغییر حالت او سئوال کردند. گفت : در دریای مغرب کشتی نزدیک به غرق شدن بود ، اهل کشتی مرا خواندند .

من برای نجات آنها رفتم و آنها را از غرق نجات داده و برگشتم و این تری آب دریاست و لباس تر را به آنها نشان داد. مریدها ریختند  آن جامه را قطعه قطعه برای تیمن و تبرک بردند!

****

روزی شیخ عبدالسلام در جامع بصره به نماز مشغول بود ناگاه در میان نماز گفت : در حالت نماز سگی را دیدم که به خانۀ کعبه رفت ، به این آواز او را از مسجد الحرام بیرون کردم. مریدان از این قضیه بسیار تعجب کردند و به دست و پای او افتادند و مزید بر اعتقاد و ارادت ایشان شده این کرامت را در مجالس و محافل نقل می کردند.

*********

یکی از مریدها این داستان را برای زن خود نقل کرد.

زن گفت : شیخ را به خانۀ خود دعوت نما تا در اینجا طعام صرف نماید و من به زیارت او مشرف شوم . مرد به نزد شیخ رفت و استدعای زن را رسانید . شیخ قبول کرد و روزی را مقرر داشت.

روز موعود با جمعی از مریدان به خانۀ مرید آمد ، زن چون طعام فرستاد نزد هر کس یک خوان بگذارد و در آن خوان یک ظرف چلو و یک مرغ بریان بالای آن ! مگر در خانی که نزد شیخ بگذاردند ، مرغ را به زیر چلو کرده بود. شیخ گمان کرد که برای او مرغ نگذارده اند!

صاحب خانه او را گفت : چرا غذا نمی خورید ؟ گفت : در خوان همه مرغ گذارده ای مگر در خوانی که در نزد من است!

زن از پشت پرده دست برد و از زیر چلو مرغ را بیرون آورده و گفت : کسی که در مسجد بصره در وسط نماز سگ را می بیند که در خانۀ کعبه داخل شده ، چگونه یک مرغ را در زیر نیم بند انگشت چلو نمی بیند !

شیخ از این کیفیت خجل شد و اغلب مریدهایی که در آن مجلس بودند از او برگشتند.