یکی از عرفا پهلوانی را دید که بسیار خشمگین است. از کسی پرسید که چرا پهلوان اینقدر ناراحت است؟ جواب شنید که کسی به او فحش داده است. گفت: این چه پهلوانی است که می تواند هزار من سنگ را از زمین بردارد ولی طاقت شنیدن یک حرف بی ربطی را ندارد؟

لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار

                     عاجز نفس فرومایه، چه مردی، چه زنی

گرت از دست برآید دهنی شیرین کن

                      مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی...

 

منبع: گل هایی از گلستان انتخاب و تدوین بها الدین خرمشاهی