مردى در هواى گرم تابستان از تشنگى له له می زد ، بچه‏اى را در میان کوچه‏اى دید، از او خواست مقدارى آب برایش بیاورد. او گفت: دوغ داریم.

گفت: بیاور! او یک ظرف دوغ آورد.

مرد تشنه دوباره دوغ خواست، او رفت و دوباره یک ظرف دوغ آورد و به آن مرد داد.

آن مرد که شرمنده محبت او شده بود گفت: خیلى به شما زحمت دادم.

کودک گفت: زحمتى نیست، زیرا ما این دوغ را لازم نداشتیم، چون موش مرده در آن افتاده بود. آن مرد در حالى‏که ظرف پر از دوغ را در دستش داشت‏با عصبانیت‏به زمین انداخت. کودک فریاد زد: مامان این آقا ظرفى را که در میان آن غذاى سگ را مى‏دادیم به زمین انداخت و شکست! مژه