یکی از پادشاهان بر حکیمی گذر کرد و او را در خواب دید !

سر پایی بر او بزد و گفت : برخیز !

حکیم برخاست ، و از کوکبهً شاهی پروا نکرده التفاتی به وی ننمود                   !

ملک گفت : مرا نمی شناسی ؟

حکیم گفت : نه ، ولیکن در طبع چهارپایان می بینمت ، چه لگد زدن کار ایشان است !

ملک گفت : این چنین گستاخانه سخن گویی ، حالی که تو بنده و رعیت منی ؟

حکیم گفت : نه چنین است ، بلکه تو بندهً منی

گفت : چطور ؟

گفت : برای آنکه شهوت ها و آرزوها ترا بنده و فرمانبردار خود ساخته اند و من آنها را بنده و محکوم خود گردانیده ام !

ملک از آن سخن خجل گشته ، از آن مقام در گذشت !