جماعتى، شخصى را نزد قاضى بردند و شکایت کردند که این شخص از هر یک از ما پولى قرض نموده و شخص مقروض، خود اقرار کرد که آنان راست مى‏گویند و دعوى ایشان به جاست، اما مقرر فرمایید که مهلتم بدهند تا ملک و مال خود را بفروشم یا گرو بگذارم تا وجه آنان را ادا نمایم.

 هنوز قاضى کلامش تمام نشده بودکه طلبکاران فریاد برآوردند که اى قاضى! این مرد، بى‏مال و املاک است و یک وجب ملک در هیچ جا ندارد. پس آن شخص بدهکار روى به قاضى کرد و گفت: جناب قاضى! در صورتى که طلبکاران من همه به زبان خود اقرار و اعتراف بر بى‏چیزى من مى‏کنند، اینک آنچه اقتضاى عدالت است‏به جاى آور! قاضى گفت: دیگر هیچ حق سؤال و جواب با تو ندارند، المفلس فى امان الله.