قاصدنیوز: عطاالله مهاجرانی در کتابچه یادنامه شهید عبدالحسین دستغیب که در اردیبهشت ماه 1361 چاپ شد، مقاله ای را در سوگ این شهید محراب نوشت که در بخشی از آن به بیان خاطره ای از ملاقات سیدمحمدخاتمی و شهید دستغیب پرداخت:

  

...انگار همین دیروز بود به اتفاق دکتر خاتمی و چندنفر از برادران پاسدار به منزل آقا رفتیم. ظرفی از نقل بادامی کنار دست آقا بود و گفت بفرمایید. بچه ها خندیدند.

- ها می خواهید خودم بدهم؟

آن وقت آقا مشتش را پر ا نقل می کرد و به یک یک بچه ها می داد. حضور او محبت بود... خدایا می شود انسان این قدر پاک باشد. این قدر لطیف باشد.

 

دکتر خاتمی گفت: آقا عرضی خدمتتان داشتم. یک سوالی برای ما مطرح شده و آن این است که ما شنیده ایم اصحاب امام زمان 313نفرند و هروقت چنین تعداد آماده بشود امام زمان ظهور می کنند. حالا واقعا در شرایط فعلی چنین تعدادی آماده نیست؟

 

آقا خندید.گفت: یک حکایت برایتان بگویم، بعدش هم یک روایت.

 

اما حکایت:

چهل، پنجاه سال پیش در نجف همین مسئله در بین علما مطرح شده. عده ای می گفتند چگونه بین بیش از 3هزار روحانی 313نفر یار امام زمان پیدا نمی شود. قرار گذاشتند فردی را انتخاب کنند که بهترین آنان باشد با امام زمان(علیه السلام) در این مورد صحبت کنند.

 

فرد منتخب در مسجد اعتکاف نمود. دعا خواند، ندبه کرد. چندروزی گذشت. سحر درخواب دید وارد شهری شد. جمعیت موج میزد. همه به استقبال او آمده بودند. او را بر دست گرفتند و با سلام و صلوات به داخل شهر بردند و جمعیت اظهار شادی می نمودند. به شیخ گفتند سلطان ما مرده تو از امروز سلطان مائی. او را به قصر بردند و لباس شاهانه بر تنش پوشاندند. سفره ای چیدند از قضاهای خوشمزه و رنگارنگ.

 

(آقای دستغیب دارد گرم می خندد) حالا  آ شیخ هم حسابی خورد. ملکه را آوردند، ملک و ملکه به حجله رفتند. مدتی نگذشته بود که در زدند. تق تق تق ... گفت کیه؟ گفتند آقا امام زمان ظهور کرده و فرموده به شما بگوئیم که بیایید. قدری سرش را خاراند. امام زمان هم وقت پیدا کرده، بگوئید بگذارد صبح  بشود. دوباره در زدند که بیا. گفت نمی آیم.

 

از خواب بیدار شد در گوشه مسجد مچاله شده بود و وضعیتش خوب نبود! آفتاب زده بود . دودستی زد توی سرش. خاک بر سرم. وای بر من...

 

اما روایت:

یکی از دوستداران حضرت امام صادق(علیه السلام) از خراسان به زیارت امام آمد. امام از وضعیت شیعیان خراسان پرسید. بسیار تعریف کرد و بعد شیعه خراسانی گفت، با این همه یاران، شما چرا قیام نمی کنید؟
در گوشه ای از خانه برای پختن نان تنور را آتش کرده بودند، تنور زبانه می کشید. هارون مکی آمد امام فرمود هارون برو داخل تنور. هارون پابرهنه دوید بسوی آتش و در آتش نشست.

رنگ از رخسار شیعه خراسانی پرید. جزع کرد که چرا چنین کردید. بعد از مدتی امام به هارون گفت بیرون بیا. هارون خاکستر جامه اش را تکاند و بیرون آمد. امام پرسید چند نفر مثل هارون در خراسان هست؟ گفت هیچ کس...