داستان کوتاه سیب خاطرات - اشکها و مشقها و خنده ها

یک نقش مثبت یا منفی برای خودت انتخاب کن! فقط همین... داستانها خود به سراغت خواهند آمد.


داستان کوتاه بهشت و جهنم

واعظی در منبر همیشه اوقات در اوصاف بهشت سخن می راند؛ یکی از مستمعین به او اعتراض کرد و گفت : چرا هیچوقت از جهنم سخنی نمی گویید و همواره بهشت را توصیف می کنید ؟

واعظ در پاسخ گفت : چون جهنم را به چشم خواهید دید لذا گفتن ندارد؛ لذا ما آنچه را که نمی بینید برایتان نقل و توصیف می کنیم !

 
داستان کوتاه طنز

عده ای سارق بر سر کاروانی ریختند.

یکی از افراد کاروان، زیر شکم الاغی قایم شد.

دزد او را دید و به او گفت:«این جا چه می کنی؟»

مرد گفت:«کرّه این الاغم.»

دزد خندید و گفت:« اما این الاغ نر است.»

مرد گفت: آری ؛ چون مادرم مرده ، پیش پدرم هستم...!

 
داستان کوتاه غرور

حسین موتور می‌راند و من پشت سرش نشسته بودم.

ناگهان وسط «تپه‌های ذلیجان» ایستاد.

پرسیدم: چی شد؟ چرا ایستادی؟

از موتور پیاده شد و گفت: تو بنشین جلو و رانندگی کن.

گفتم: چرا؟

گفت: احساس می‌کنم دچار غرور شده‌ام.

تعجب کردم، وسط دشت و تپه‌های ذلیجان، جایی که کسی ما را نمی‌دید، چگونه چنین احساسی پیدا کرده بود؟

وقتی متوجه تعجب من شد، در حالی که به تپه کوچک پشت سرمان اشاره می‌کرد، گفت: وقتی به آن تپه رسیدم کمی گاز دادم و از موتورسواری خودم لذت بردم. معلوم میشه دچار هوای نفس شدم؛ در حالی که به خاطر خدا سوار موتور شده‌ایم.

تا مدت‌ها سوار موتور نمی‌شد ...

از خاطرات سردار شهید غلامحسین خزاعی

 
داستان کوتاه

آورده اند روزی شیخی و شاگردش در بازار میرفتند.

یکی آواز سر داد که این پیر زندیق آمد.

آن شاگرد و مرید بسیار عصبانی گشت وبر وی حمله ور شد.

شیخ گفت اگر خاموش شوی، تو را چیزی اموزم.

و چون به منزل رسیدند، شاگردش را گفت : آن صندوق بیاور.

پس شیخ نامه هایی پیش وی بیافکند و فرمود :

نگاه کن . از همه کس بر من نامه فرستاده اند،

یکی مرا (شیخ امام) خطاب کرده ویکی (شیخ زاهد) ویکی (شیخ زکی) ودیگر
(شیخ الحرمین).

این همه القاب است نه اسم ، و من این همه نیستم.

هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته و مرا لقبی نهاده.

اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت ومرا لقبی نهاد ؛ این همه خصومت چرا انگیختی؟

 
داستان کوتاه

ذوالنون مصری که یکی از عارفان بزرگ بود نقل کرده که در صحرا بودم وشیطان را دیدم که چهل روز در حال سجده بود و سر از سجده بر نداشت!

به او گفتم :ای مسکین! بعد از این که مورد بیزاری و لعنت خداوند قرار گرفتی، این همه عبادت برای چیست؟

شیطان جواب داد ای ذوالنون ! اگر من از بندگی عزل شده ام، او که از خداوندی معزول نیست...

==========




 
داستان کوتاه

ذوالنون مصری که یکی از عارفان بزرگ بود نقل کرده که در صحرا بودم وشیطان را دیدم که چهل روز در حال سجده بود و سر از سجده بر نداشت!

به او گفتم :ای مسکین! بعد از این که مورد بیزاری و لعنت خداوند قرار گرفتی، این همه عبادت برای چیست؟

شیطان جواب داد ای ذوالنون ! اگر من از بندگی عزل شده ام، او که از خداوندی معزول نیست...

==========




 
داستان کوتاه

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.
آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید . با موهای جوگندمی ، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان “ فاقد نشانه های مذهبی!” القصه… ،
هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب !
اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم .
آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد ، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها(NET WEIGHT)  را به دست آورد . سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کردو خطاب به من گفت: “۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شودبه عبارت۲۸۵۰ تومان “
نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان ، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است.اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید درذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول ! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم : “ چرا این کار را کردید؟!! ” ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید ، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم .سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت : “ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…” و بعد اضافه کرد : “ وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی! “ پرسیدم : “ یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را….” حرفم را قطع می کند : “چرا ! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…” و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه :

“ امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی! “


چیزی درونم گر می گیرد . ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا ! حالم از خودم بهم می خورد. هزاربار تصمیم گرفته ام آدمها را از روی ظاهرشان طبقه بندی نکنم.به قول محمد  Lableنزنم روی آدمها. ولی باز روز از نو و روزی از نو. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری ، کم فروشی تحصیلی ، گاهی حتی کم فروشی عاطفی ! کم فروشی مذهبی ، کم فروشی انسانی….روزنامه خواندن در ساعت کاری ، گفت و گوهای تلفنی ، گشت و گذارهای اینترنتی…..

منبع : تبیان

 
داستان کوتاه خرافات

فروشنده ی دوره گرد " نوشته قاب شده ای " را به پیرمردی نشان داد و گفت : هر که نام "آدم و حوا " را بر دیوار خانه اش آویزان کند، شیطان به آن خانه وارد نمی شود.

پیرمرد درحالی که از او دور میشد گفت : شیطان در بهشت نزد آدم و حوا رفت و آنها را فریب داد ، چطور ممکن است که در خانه ما از اسم آنها بترسد و وارد نشود !

 

 
داستان کوتاه سگی

سگی پای بینوایی را گاز گرفت . بینوا از درد آن به خود می پیچید.

به او گفتند اگر می خواهی درد آن ساکت شود به آن سگ فلان غذا را بده تا بخورد ...

بینوا در حالی که ترسیده بود گفت : اگر چنین کنم آنگاه هیچ سگی در دنیا نمی ماند مگر آنکه به امید آن غذا مرا گاز بگیرد !

================

مهمه که چی چیزی رو تشویق و چه چیزی رو تنبیه می کنیم و مهمتر اینکه اون کارمون تشویقه یا تنبیه !

 
داستان کوتاه علی صیاد شیرازی

همسر شهید: «هر روز صبح تا جلوی در می رفتم و بدرقه اش می کردم و راهش می انداختم.آن روز صبح سرگرم کاری بودم. علی [شهید صیاد] آمده و من را صدا کرده بود که : "حاج خانم، من دارم می روم"، ولی من نشنیده بودم.

سرگرم کار خودم بودم که دیدم صدایی آمد، نه خیلی بلند. فکر کردم باز هم بچه ها توی کوچه ترقه انداخته اند. محل نگذاشتم. یکدفعه دیدم مهدی بدو آمد توی خانه. توی سرش می کوبد و گریه می کند. با گریه و التماس گفت: «مامان، تو را به خدا بیا. بابا را کشتند.»
تا برسم جلوی در، دو بار خوردم زمین. آمدم دیدم خیلی آرام پشت فرمان نشسته، سرش افتاده روی شانه اش. انگار خواب باشد، سرو صورت و لباس هایش غرق خون بود، شیشه ماشین هم خرد شده بود. خواستم جیغ بکشم، ولی صدایم در نیامد.
دویدم در خانه همسایه طبقه بالایمان. آنها رفتند علی را برداشتند و بردند بیمارستان. من هم آمدم نشستم پای تلفن. اصلاً نمی فهمیدم کجا را باید بگیرم. به هر که و هر کجا که میشناختم، زنگ زدم، ولی کسی گوشی را بر نمی داشت، انگار همه خواب بودند. دوباره دویدم دم در. کسی نبود. علی را برده بودند. فقط جلوی در خانه روی زمین خون ریخته بود، خون علی.
 قبل از شهادتش بارها و بارها به من گفته بود برای شهادت من دعا کن، ولی آن روزهای آخر خیلی جدی تر این حرف را می زد. من ناراحت می شدم. می گفتم: "حرف دیگری پیدا نمی کنید بگویید؟"
آخرین بار گفت: "نه خانم، من می دانم همین روزها شهید می شوم. خواب دیده ام که یکی از دوستان شهیدم آمده و دست مرا گرفته که با خودش ببرد. من همه اش به تو نگاه می کردم، به بچه ها. شماها گریه می کردید و من نمی توانستم بروم. خانم، شما باید راضی باشید که من شهید بشوم."
انگار داشتند جانم را از توی بدنم می کشیدند بیرون. مستأصل نگاهش کردم. گفت: "خانم! شما را به خدا رضایت بدهید." ساکت بودم. گفت: "خانم شما را به فاطمه زهرا (س) قسم، بگویید که راضی هستید."
ساکت بودم. اشک تا پشت پلک هایم آمده بود، اما نمی ریخت. گفت: "عفت؟" یکدفعه قلبم آرام شد. گفتم: "باشد.من راضی ام."
یک هفته بعد علی شهید شد.»

 
داستان کوتاه رساله دلگشا

اعرابیی را گفتند زندگی را چگونه می گذرانی؟

اعرابی گفت : نه چنان که خداوند تعالی خواهد و نه چنان که شیطان خواهد و نه چنان که خود خواهم.

به او گفتند چگونه؟

اعرابی گفت : از آن جهت که خدای تعالی خواهد عابد باشم و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم و چنان نیستم و خود خواهم که شاد و خوش روزی و دارای ثروت کافی باشم و چنان نیز نیستم.


  عیبد زاکانی

  از کتاب رساله دلگشا

 
داستانی کوتاه از کرامت امام رضا علیه السلام

داستانی که شنیدنش خالی از لطف نیست :

" این ماجرا رو بنده خودم  [محمد اصفهانی] بی واسطه از گوینده آن آقای « ا.آ » که از خادمین حرم حضرت رضا عهستند در مشهد مقدس شنیدم  آقای « ا.آ » تعریف کردند:

کشیک کفشداری داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بین ما خادمین رسمه که اگه حاجتی یا مشکلی داشته باشیم غذای نوبت کشیکمون رو نذر حضرت رضا عمی کنیم و تقریبا بی استثنا مشکلمون حل میشه و حاجت روا میشیم مگر اینکه چیزی خارج از صلاح و خیر درخواست کنیم تازه همون هم بزودی حکمتش برامون روشن می شه و با این التفات ؛ راضی می شیم . . . 

خلاصه ایشون اینطور ادامه دادند:

 اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسرای حضرت ؛ سهم شام ِ کفشداری ِ ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولی من چون نذر داشتم با شکم گرسنه شامِ داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توی صحن تا بدم به یکی از زایرین که محتاج تر و مستحق تر باشه . . . معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن می رفتم همه میریختن اطرافم که یه تکه از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا می شد اما این دفعه هیچکس به طرف من نیومد ! نه ازدحامی نه درخواستی؛ یعنی چه؟ چرا ایندفعه اینجوریه؟چشمم افتاد به یه پیرزن خمیده قامت با یه چادر کهنه ؛ گفتم : خودشه ؛ باید شامو به او بدم و نذرمو ادا کنم اما تا اومدم اقدام کنم با بی اعتنایی از کنارم رد شد و من مثل آدمهای حیرون تا به خودم اومدم دیدم چند متر با من فاصله گرفته و پشت به من داره به راهش ادامه میده و من هم هیچ انگیزه ای ندارم که به طرفش برم!؟ این وضعیت عادی نیست . من بارها اینکارو انجام دادم امشب هیچ اقبال و استقبالی نیست ! تاحالا این وضعو ندیده بودم . دلم گرفت شایدم یه کمی بارونی شدم . . . یا امام رضا ! نکنه از دست من ناراحتین و اصلا دوست ندارین که به درگاهتون عرض حاجت کنم ؟ واینها هم علامتهاشن؟ احساس غربت ؛ محرومیت و تنهایی بدجوری داشت اذیتم می کرد و این فکر که ببینم چه کار کردم که حضرت از این خادم خودشون دلگیر شدن . . . .

توی همین احوال یکدفعه چشمم افتاد به مردی شیک پوش با کت و شلوار اطو کشیده و مرتب که دستِ بچة 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج می شد و به صحن میومد ؛ بچه هم لباس مرتبی به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبیده بود . با دیدن اونها بطور عجیب و غریبی حالم دگرگون شد و مثل دفعه های قبل که نذر میکردم اون احساس گرمی و شوق رو به شدت در خودم حس کردم ؛ دیگه از اون غربت و بی اعتناییِ آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف این پدر و پسر کشیده می شم بدون اینکه بفهمم چرا؟   به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداره ؛ ایناکه مستحق نیستن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق دارن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشه ؛ اونوقت من شام نذریِ حضرت رو بدم به اینها؟ نه اینها مستحق نیستند . یکدفعه با این افکار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایدس! بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی دارم به طرفشون جذب می شم و دست خودم نیست . . .  بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و راه افتادم و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام !  این شامِ حضرت رضا ست و منهم از خادمین حرم هستم، این مال شماست !!! حالا خودم هم نمیدونم چرا دارم این کارو انجام میدم . . .

مرد شیک پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر بی اختیار زد زیر گریه !! . . .  

من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟

پدر در حالیکه اشکهاشو از روی صورتش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . .  

و چون نمی تونست درست صحبت کنه  با سختی کلمات رو ادا کرد و دیگه گریه امانش نداد . . . چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : همین الان که توی حرم بودیم داشتیم  ضریحو طواف میکردیم که ناگهان دیدم پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و به دهن گذاشت و خورد . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمینِ اینجا زیر پای اینهمه زایر از شهرهای مختلف ؛ کثیف می شه و حتما اون نخودچی هم به پای اونا خورده و کثیف شده ؛ اونوقت تو اونو می ذاری توی دهنت و می خوری؟ حساب نمی کنی که هزارتا مرض می گیری؟  پسرم در حالیکه ترسیده بود بغض کرد و گفت : آخه پدر یه عالمه وقته که اینجا هستیم و من گرسنه ام ؛ شما هم که به هتل نمی رین تا شام بخوریم ؛ من خسته شدم . . .

با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو گرسنه ای! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا ع؛ راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضریح گفت : ای امام رضا من گرسنه ام ! . . .  وقتی او با صدای بلند رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد  از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام ععذرخواهی کردم و از بقیه اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . از حرم خارج شدیم که شما رو در صحن دیدم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . حالا نمیدونم حال خودمو چطوری براتون توصیف کنم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت بخواد ؛ و مجددا زد زیر گریه  . . .

آقای « ا.آ» ادامه داد : در حالیکه خودم هم گریه میکردم با خوشحالی شام رو به اون پسر دادم و از اینکه حضرت منو پذیرفتند احساس سرافرازی و سربلندی کردم و البته مشکل بنده نیز به سرعت گره گشایی شد .

این عشق که سرمنزل زیباییهاست
سرچشمه مهروغصه و شادیهاست
گربازی جان زما بسی شیرین است
سختیش  بسی بیشتر از بازیهاست

منبع : سایت رجا

 
داستان کوتاه

« چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش می گوید :

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

دانشجوی ایرانی لبخندی میزند و می پرسد:

آیا ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید :

نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

دانشجوی ایرانی هم بی درنگ می گوید :

خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن ...


**************
 آری،

زیباترین خوی زن ، نجابت اوست . حکیم ارد بزرگ

 
داستان کوتاه و آموزنده پسر تنبل

مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت:  از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد. 

حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت:  پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟

پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:  مهم نیست !

حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”

صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.

پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”

حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”

روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”

حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”

روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”

حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”

پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.

پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”

حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.”

 


بار الها !!! هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر ، عمری گرفته ای ، خدایا ... رها مکن. ============ @ چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند =========== @ صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد. فقط امیدوارم چیزی از دستم در نرفته باشه ! =========== این یک وبلاگ شخصی است ========== شادترین روزها و آرامترین شبها در انتظار شما نشسته اند ، زندگی جاریست ========== شرط دل دادن دل گرفتن است , وگرنه یکی بی دل میشود و دیگری دو دل ========== خدایا یاریم کن اگر روزی , جایی , چیزی را شکستم , آن شکسته دل نباشد ========== خداوند دوری را برای اثبات وفا آفرید و ما هم اکنون در لحظات اثباتیم ========== و در خاتمه : در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ... حداقل تا حالاش که اینجور بوده ! گر تو نمی پسندی من هم نمی پسندم ! =========== خدایا خوشم از خیال لبخندت


 

 

 

۱۳٩۱/٢/٢۳
۱۳٩۱/٢/٩
۱۳٩۱/٢/۱٢
۱۳٩۱/۱/٢٦
۱۳٩۱/۱/٢٦
۱۳٩۱/۱/۱٩
۱۳٩۱/۱/٥
۱۳٩٠/۱٢/٢۸
۱۳٩٠/۱٢/۱۳
۱۳٩٠/۱٢/٦
۱۳٩٠/۱۱/٢٩
۱۳٩٠/۱۱/۱٥
۱۳٩٠/۱۱/۱٤
۱۳٩٠/۱٠/٢٤
۱۳٩٠/۱٠/۳
۱۳٩٠/٩/۱٢
۱۳٩٠/۸/٢۸
۱۳٩٠/۸/٢۱
۱۳٩٠/۸/۱٤
۱۳٩٠/٧/٢۳
۱۳٩٠/٧/۱٦
۱۳٩٠/٧/٩
۱۳٩٠/٧/٢
۱۳٩٠/٧/۳
۱۳٩٠/٦/۳۱
۱۳٩٠/٦/٢٦
۱۳٩٠/٦/۱٩
۱۳٩٠/٦/٥
۱۳٩٠/٦/٥
۱۳٩٠/٥/٢٩
۱۳٩٠/٥/٢٢
۱۳٩٠/٥/٢۱
۱۳٩٠/٥/۸
۱۳٩٠/٥/۱٢
۱۳٩٠/٥/۱
۱۳٩٠/٤/٢٥
۱۳٩٠/٤/۱۸
۱۳٩٠/٤/۱۱
۱۳٩٠/٤/٤
۱۳٩٠/۳/۳٠
۱۳٩٠/۳/٢۸
۱۳٩٠/۳/٢۱
۱۳٩٠/۳/٢۱
۱۳٩٠/۳/٢٠
۱۳٩٠/۳/۱٤
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/٢/۳۱
۱۳٩٠/٢/۳۱
۱۳٩٠/٢/٢٤
۱۳٩٠/٢/٢٤
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/٢/۱٠
۱۳٩٠/٢/۳
۱۳٩٠/٢/۱٠
۱۳٩٠/۱/٢٧
۱۳٩٠/۱/٢٧
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳۸٩/۱٢/٢۸
۱۳۸٩/۱٢/٢۱
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱۱/۳٠
۱۳۸٩/۱۱/۳٠
۱۳۸٩/۱۱/٢۳
۱۳۸٩/۱۱/۱٦
۱۳۸٩/۱۱/٩
۱۳۸٩/۱۱/٢
۱۳۸٩/۱٠/٢٥
۱۳۸٩/۱٠/۱۸
۱۳۸٩/۱٠/۱۸
۱۳۸٩/۱٠/۱۱
۱۳۸٩/۱٠/٤
۱۳۸٩/٩/٢٧
۱۳۸٩/۱٠/٤
۱۳۸٩/٩/٢٧
۱۳۸٩/٩/٢٠
۱۳۸٩/٩/٢٠
۱۳۸٩/٩/۱۳
۱۳۸٩/٩/٦
۱۳۸٩/٩/۱۳
۱۳۸٩/۸/٢٩
۱۳۸٩/۸/٢٩
۱۳۸٩/۸/٢٢
۱۳۸٩/۸/۱٥
۱۳۸٩/۸/۸
۱۳۸٩/۸/۸
۱۳۸٩/۸/۱
۱۳۸٩/۸/۱
۱۳۸٩/٧/٢٤
۱۳۸٩/٧/۱٠
۱۳۸٩/٧/۳
۱۳۸٩/٧/۳
۱۳۸٩/٦/٢٧
۱۳۸٩/٦/٢٧
۱۳۸٩/٦/٢٠
۱۳۸٩/٦/٢٠
۱۳۸٩/٦/۱۳
۱۳۸٩/٥/۳٠
۱۳۸٩/٥/۳٠
۱۳۸٩/٥/٢۳
۱۳۸٩/٥/۱٦
۱۳۸٩/٥/٩
۱۳۸٩/٥/۱٦
۱۳۸٩/٥/٢
۱۳۸٩/٥/٢
۱۳۸٩/٤/٢٦
۱۳۸٩/٤/٢٦
۱۳۸٩/٤/۱٩
۱۳۸٩/٤/۱٩
۱۳۸٩/٤/۱٢
۱۳۸٩/٤/٥
۱۳۸٩/۳/٢٩
۱۳۸٩/۳/٢٩
۱۳۸٩/۳/٢٢
۱۳۸٩/۳/۱٥
۱۳۸٩/٢/٢٥
۱۳۸٩/٢/۱۸
۱۳۸٩/٢/۱۱
۱۳۸٩/۱/٢۸
۱۳۸٩/۱/٢۱
۱۳۸٩/۱/٢۱
۱۳۸٩/۱/۱٤
۱۳۸٩/۱/٧
۱۳۸٩/۱/٧
۱۳۸۸/۱٢/٢٩
۱۳۸۸/۱٢/٢٩
۱۳۸۸/۱٢/٢٢
۱۳۸۸/۱٢/۱
۱۳۸۸/۱۱/٢٤
۱۳۸۸/۱۱/٢٤
۱۳۸۸/۱۱/۱٧
۱۳۸۸/۱۱/۱٠
۱۳۸۸/۱۱/۳
۱۳۸۸/۱۱/۱٠
۱۳۸۸/۱۱/۳
۱۳۸۸/۱٠/٢٦
۱۳۸۸/۱٠/٢٦
۱۳۸۸/۱٠/۱٩
۱۳۸۸/۱٠/۱٢
۱۳۸۸/۱٠/٥
۱۳۸۸/۱٠/۱٢
۱۳۸۸/٩/٢۸
۱۳۸۸/۱٠/٥
۱۳۸۸/٩/٢۸
۱۳۸۸/٩/٢۱
۱۳۸۸/٩/٢۱
۱۳۸۸/٩/۱٤
۱۳۸۸/٩/٧
۱۳۸۸/٩/۱٤
۱۳۸۸/۸/۳٠
۱۳۸۸/۸/٢۳
۱۳۸۸/۸/٢۳
۱۳۸۸/۸/۱٦
۱۳۸۸/۸/٩
۱۳۸۸/۸/۱٦
۱۳۸۸/۸/٩
۱۳۸۸/۸/٢
۱۳۸۸/۸/٢
۱۳۸۸/٧/٢٥
۱۳۸۸/٧/٢٥
۱۳۸۸/٧/۱۸
۱۳۸۸/٧/۱۸
۱۳۸۸/٧/۱۱
۱۳۸۸/٧/٤
۱۳۸۸/٧/٤
۱۳۸۸/٦/٢۸
۱۳۸۸/٦/٢۱
۱۳۸۸/٦/٢۱
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸۸/٦/٧
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸۸/٦/٧
۱۳۸۸/٥/۳۱
۱۳۸۸/٥/٢٤
۱۳۸۸/٥/٢٤
۱۳۸۸/٥/۱٧
۱۳۸۸/٥/۱٧
۱۳۸۸/٥/۱٠
۱۳۸۸/٥/۳
۱۳۸۸/٥/۳
۱۳۸۸/٤/٢٧
۱۳۸۸/٤/٢٧
۱۳۸۸/٤/٢٠
۱۳۸۸/٤/٦
۱۳۸۸/۳/۳٠
۱۳۸۸/۳/۳٠
۱۳۸۸/۳/٢۳
۱۳۸۸/۳/٢۳
۱۳۸۸/۳/۱٦
۱۳۸۸/۳/٩
۱۳۸۸/۳/٢
۱۳۸۸/۳/٢
۱۳۸۸/٢/٢٦
۱۳۸۸/٢/٢٦
۱۳۸۸/٢/۱٩
۱۳۸۸/٢/۱٩
۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸۸/٢/٥
۱۳۸۸/٢/٥
۱۳۸۸/۱/٢٩
۱۳۸۸/۱/٢٢
۱۳۸۸/۱/۱٥
۱۳۸۸/۱/۸
۱۳۸۸/۱/۸
۱۳۸۸/۱/۱
۱۳۸۸/۱/۱