داستان کوتاه سیب خاطرات - اشکها و مشقها و خنده ها

یک نقش مثبت یا منفی برای خودت انتخاب کن! فقط همین... داستانها خود به سراغت خواهند آمد.


داستان کوتاه

درزمانهای قدیم تاجری برای خرید کنیز به بازار برده فروشان رفت ومشغول گشت ونماشای حجره هاشد.

به حجره ای رسید که برده ای زیبا دران برای فروش گذارده  واز صفات نیک وتواناییهای او هم نوشته بود ند ودر اخر هم گفته  بود ند .اگر بهتر از این را هم بخواهید داریم به حجره بعدی مرا جعه فرمایید ..


در حجره بعدی هم کنیزی زیبا با خصوصیات خوب وتواناییهای بسیار درمعرض فروش بود وضمنا بربالای سر اوهم همان جمله قبلی که اگر بهتر ازاین را می خواهید به حجره بعدی مراجعه نمایید نوشته شده بود


تاجر که حریص شده بود از حجره ای به حجره دیگر می رفت وبرده ها را تماشا می نمود  ودر نهایت هم همان جمله را می دید.


    تا اینکه به حجره ای رسید که هرچه دران نگاه کرد در ان برده ای ندید فقط در گوشه حجره آینۀ تمام نمای بزرگی را نهاده بودند خوب دقت کرد وناگهان خودش را تمام وکمال در ایینه دید ...دستی برسر وروی خود کشید ...چشمش به بالای اینه افتاد که این جمله را نوشته وبربالای ایینه گذارده بودند ...


با این ریخت وقیافه واینهمه توقع !

 
زیباترین داستانهای کوتاه و زیبای دنیا

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...

 
داستان کوتاه وسواس

مردی از فقیهی پرسید : من هنگامی که جهت غسل در نهر آب فرو می روم و سه مرتبه تکرار می کنم و یقین نمی کنم که آب تمام بدن را فرا گرفته یا نه چه چاره سازم ؟

 فقیه گفت نماز نخوان.

آن مرد با تعجب گفت: از کجا می گویی ؟

 فقیه گفت از قول رسول اکرم (ص) که فرمود: " واجبات از دیوانه برداشته شده تا موقعی که از دیوانگی خارج شود. "

هر کسی که سه مرتبه درآب فرو رود و یقین نکند که غسل کرده مجنون است.

 
جملات کوتاه

خنده کنان می رود روز جزا در بهشت

هر که به دنیا کند گریه برای حسین

 

 
داستان کوتاه ثروت

یک کاتولیک، پروتستان، مسلمان و یهودی در حین صرف شام با هم صحبت میکردند.
کاتولیک : من یک موقعیت عالی دارم .... می خواهم سیتی بانک را بخرم!
پروتستان : من خیلی ثروتمندم و میخواهم جنرال موتورز را بخرم!
مسلمان : من یک شاهزاده ثروتمند افسانه ایم.... میخواهم مایکروسافت را بخرم!
سپس آنها منتظر شدند تا یهودی صحبت کنه....
یهودی قهوه خود را هم زد، خیلی با حوصله قاشق را روی میز گذاشت، یک جرعه از قهوه اش خورد، یک نگاهی به آنها انداخت و با آرامی گفت:
نمیفروشم ...!!!

 
داستان کوتاه وفاداری

سال ها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسر می بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد.

یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.
ما مدتی با هم بودم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد.
تا روزی که آن سگ بیمار شد.به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد ، تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد.
من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مصر هستم، رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت. هرگز او را ندیدم.
تا این که روزی برگشت از سوراخی مخفی وارد شده بود، این راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود.

نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود؛ اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود ، بازگشته بود.
در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند.
او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود، هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشود، از آنجا می رفته. هرشب ...

من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم؛ اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بی کرانگی قلبش مرا در خود خرد کرد و فرو ریخت. او همیشه از استادان من خواهد بود.

 
داستان کوتاه طنز

روباهى موبایلى رو دید و برداشت تا شماره ای بگیرد؛

 زاغک از بالاى درخت گفت: پایین آنتن نمیده، بده بالا تا برات شماره بگیرم.

 روباه تا موبایل رو انداخت بالای درخت ؛

 زاغ گفت: این عوض قالب پنیر کلاس سوم ابتدایى و پر کشید و رفت !

 
داستان کوتاه

بچه ای که از سیرک دیدن کردن بود به دوستش گفت :

من از شیرها خیلی بدم امد، شیرها خیلی بی ادب بودند !

دوستش پرسید چرا ؟

بچه جواب داد:  چون وقتی رام کننده شیرها وارد قفس شد همه ی آنها سریع روی چهارپایه نشسستند و پیرمرد بیچاره سر پا ایستاده بود !

 
داستان کوتاه پسران

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.

سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود.

در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند . پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.

زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!

پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.

پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.

در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟

پیرمرد با تعجب پرسید:

منظورتان کدام پسرهاست ؟

من که اینجا فقط یک پسر می بینم.

 
داستان کوتاه

مردی در سمیناری شرکت کرده بود

سخنران در حال صحبت بود : ... بله سیگار عامل مهمی در ایجاد مشکلات بین زوجهاست . زن ها اغلب به این دلیل که شوهرانشان سیگار می کشند از آنها جدا می شوند .

مرد پرسید : دقیقاً چه مقدار باید کشید تا این اتفاق بیفتد ؟!

 
داستان کوتاه

خانمی به دوستش گفت :

من شوهری میخوام که سیگار نکشه ، همیشه با من موافق باشه و خیلی باهام حرف بزنه .

دوستش گفت : خب برو برای خودت تلویزون بخر!نیشخند

 
داستان کوتاه

زن بداخلاق : ببین چی میگم ، اگه من بیوفتم توی آب، تو میای منو نجات بدی ؟

شوهر : اگه بگم آره ، می پری؟

نیشخند

 
داستان کوتاه آموزش نیروی کار

مشتری متمولی وارد سلمانی یک شهر کوچک شد . آرایشگر ساده با دیدن یک آدم شیک پوش و مرتب در مغازه اش ذوق زده شد و به گرمی از او استقبال کرد .

سپس خمیر ریش را توی دستش خالی کرد . تف گنده ای به داخل آن انداخت  و با فرچه شروع به مالیدن ان به صورت مشتری نمود !

مشتری با عصبانیت پرسید : داخل خمیر ریش تف انداختی ؟

سلمانی جواب داد : چون شما مشتری مخصوص ما هستید این کار را کرده ام. برای مشتریان معمولی مستقیماً توی صورتشان می اندازم ....

========

بزرگترین مشکلات بشر از عدم آموزش او نشات میگیرد ... گاهی کارهایی را انجام میدهیم که زشت و اشتباه هستند ...

 ولی تاکنون کسی آموزش در این خصوص به ما نداده است ...

 
داستان کوتاه عاشقانه

زن و شوهری دست در دست هم در جنگلی که دور دریاچه ای را گرفته بود قدم می زدند . درختان حصار خوبی درست کرده بودند.

هوا گرم بود و کسی در آن حوالی دیده نمی شد .

آنها در گوشه ای نشستند و صحبتهای خصوصی کردند ، که ناگهان صدای گوشخراشی شنیدند :

گروهان استتار شده ، گوش به فرمان من ... آماده ... قدم رو...

و تمام جنگل از آن منطقه دور شد .

 


بار الها !!! هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر ، عمری گرفته ای ، خدایا ... رها مکن. ============ @ چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند =========== @ صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد. فقط امیدوارم چیزی از دستم در نرفته باشه ! =========== این یک وبلاگ شخصی است ========== شادترین روزها و آرامترین شبها در انتظار شما نشسته اند ، زندگی جاریست ========== شرط دل دادن دل گرفتن است , وگرنه یکی بی دل میشود و دیگری دو دل ========== خدایا یاریم کن اگر روزی , جایی , چیزی را شکستم , آن شکسته دل نباشد ========== خداوند دوری را برای اثبات وفا آفرید و ما هم اکنون در لحظات اثباتیم ========== و در خاتمه : در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ... حداقل تا حالاش که اینجور بوده ! گر تو نمی پسندی من هم نمی پسندم ! =========== خدایا خوشم از خیال لبخندت


 

 

 

۱۳٩٠/۱٠/٢٤
۱۳٩٠/۱٠/۳
۱۳٩٠/٩/۱٢
۱۳٩٠/۸/٢۸
۱۳٩٠/۸/٢۱
۱۳٩٠/۸/۱٤
۱۳٩٠/٧/٢۳
۱۳٩٠/٧/۱٦
۱۳٩٠/٧/٩
۱۳٩٠/٧/٢
۱۳٩٠/٧/۳
۱۳٩٠/٦/۳۱
۱۳٩٠/٦/٢٦
۱۳٩٠/٦/۱٩
۱۳٩٠/٦/٥
۱۳٩٠/٦/٥
۱۳٩٠/٥/٢٩
۱۳٩٠/٥/٢٢
۱۳٩٠/٥/٢۱
۱۳٩٠/٥/۸
۱۳٩٠/٥/۱٢
۱۳٩٠/٥/۱
۱۳٩٠/٤/٢٥
۱۳٩٠/٤/۱۸
۱۳٩٠/٤/۱۱
۱۳٩٠/٤/٤
۱۳٩٠/۳/۳٠
۱۳٩٠/۳/٢۸
۱۳٩٠/۳/٢۱
۱۳٩٠/۳/٢۱
۱۳٩٠/۳/٢٠
۱۳٩٠/۳/۱٤
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/٢/۳۱
۱۳٩٠/٢/۳۱
۱۳٩٠/٢/٢٤
۱۳٩٠/٢/٢٤
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/٢/۱٠
۱۳٩٠/٢/۳
۱۳٩٠/٢/۱٠
۱۳٩٠/۱/٢٧
۱۳٩٠/۱/٢٧
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/٢٠
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳۸٩/۱٢/٢۸
۱۳۸٩/۱٢/٢۱
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱۱/۳٠
۱۳۸٩/۱۱/۳٠
۱۳۸٩/۱۱/٢۳
۱۳۸٩/۱۱/۱٦
۱۳۸٩/۱۱/٩
۱۳۸٩/۱۱/٢
۱۳۸٩/۱٠/٢٥
۱۳۸٩/۱٠/۱۸
۱۳۸٩/۱٠/۱۸
۱۳۸٩/۱٠/۱۱
۱۳۸٩/۱٠/٤
۱۳۸٩/٩/٢٧
۱۳۸٩/۱٠/٤
۱۳۸٩/٩/٢٧
۱۳۸٩/٩/٢٠
۱۳۸٩/٩/٢٠
۱۳۸٩/٩/۱۳
۱۳۸٩/٩/٦
۱۳۸٩/٩/۱۳
۱۳۸٩/۸/٢٩
۱۳۸٩/۸/٢٩
۱۳۸٩/۸/٢٢
۱۳۸٩/۸/۱٥
۱۳۸٩/۸/۸
۱۳۸٩/۸/۸
۱۳۸٩/۸/۱
۱۳۸٩/۸/۱
۱۳۸٩/٧/٢٤
۱۳۸٩/٧/۱٠
۱۳۸٩/٧/۳
۱۳۸٩/٧/۳
۱۳۸٩/٦/٢٧
۱۳۸٩/٦/٢٧
۱۳۸٩/٦/٢٠
۱۳۸٩/٦/٢٠
۱۳۸٩/٦/۱۳
۱۳۸٩/٥/۳٠
۱۳۸٩/٥/۳٠
۱۳۸٩/٥/٢۳
۱۳۸٩/٥/۱٦
۱۳۸٩/٥/٩
۱۳۸٩/٥/۱٦
۱۳۸٩/٥/٢
۱۳۸٩/٥/٢
۱۳۸٩/٤/٢٦
۱۳۸٩/٤/٢٦
۱۳۸٩/٤/۱٩
۱۳۸٩/٤/۱٩
۱۳۸٩/٤/۱٢
۱۳۸٩/٤/٥
۱۳۸٩/۳/٢٩
۱۳۸٩/۳/٢٩
۱۳۸٩/۳/٢٢
۱۳۸٩/۳/۱٥
۱۳۸٩/٢/٢٥
۱۳۸٩/٢/۱۸
۱۳۸٩/٢/۱۱
۱۳۸٩/۱/٢۸
۱۳۸٩/۱/٢۱
۱۳۸٩/۱/٢۱
۱۳۸٩/۱/۱٤
۱۳۸٩/۱/٧
۱۳۸٩/۱/٧
۱۳۸۸/۱٢/٢٩
۱۳۸۸/۱٢/٢٩
۱۳۸۸/۱٢/٢٢
۱۳۸۸/۱٢/۱
۱۳۸۸/۱۱/٢٤
۱۳۸۸/۱۱/٢٤
۱۳۸۸/۱۱/۱٧
۱۳۸۸/۱۱/۱٠
۱۳۸۸/۱۱/۳
۱۳۸۸/۱۱/۱٠
۱۳۸۸/۱۱/۳
۱۳۸۸/۱٠/٢٦
۱۳۸۸/۱٠/٢٦
۱۳۸۸/۱٠/۱٩
۱۳۸۸/۱٠/۱٢
۱۳۸۸/۱٠/٥
۱۳۸۸/۱٠/۱٢
۱۳۸۸/٩/٢۸
۱۳۸۸/۱٠/٥
۱۳۸۸/٩/٢۸
۱۳۸۸/٩/٢۱
۱۳۸۸/٩/٢۱
۱۳۸۸/٩/۱٤
۱۳۸۸/٩/٧
۱۳۸۸/٩/۱٤
۱۳۸۸/۸/۳٠
۱۳۸۸/۸/٢۳
۱۳۸۸/۸/٢۳
۱۳۸۸/۸/۱٦
۱۳۸۸/۸/٩
۱۳۸۸/۸/۱٦
۱۳۸۸/۸/٩
۱۳۸۸/۸/٢
۱۳۸۸/۸/٢
۱۳۸۸/٧/٢٥
۱۳۸۸/٧/٢٥
۱۳۸۸/٧/۱۸
۱۳۸۸/٧/۱۸
۱۳۸۸/٧/۱۱
۱۳۸۸/٧/٤
۱۳۸۸/٧/٤
۱۳۸۸/٦/٢۸
۱۳۸۸/٦/٢۱
۱۳۸۸/٦/٢۱
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸۸/٦/٧
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸۸/٦/٧
۱۳۸۸/٥/۳۱
۱۳۸۸/٥/٢٤
۱۳۸۸/٥/٢٤
۱۳۸۸/٥/۱٧
۱۳۸۸/٥/۱٧
۱۳۸۸/٥/۱٠
۱۳۸۸/٥/۳
۱۳۸۸/٥/۳
۱۳۸۸/٤/٢٧
۱۳۸۸/٤/٢٧
۱۳۸۸/٤/٢٠
۱۳۸۸/٤/٦
۱۳۸۸/۳/۳٠
۱۳۸۸/۳/۳٠
۱۳۸۸/۳/٢۳
۱۳۸۸/۳/٢۳
۱۳۸۸/۳/۱٦
۱۳۸۸/۳/٩
۱۳۸۸/۳/٢
۱۳۸۸/۳/٢
۱۳۸۸/٢/٢٦
۱۳۸۸/٢/٢٦
۱۳۸۸/٢/۱٩
۱۳۸۸/٢/۱٩
۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸۸/٢/٥
۱۳۸۸/٢/٥
۱۳۸۸/۱/٢٩
۱۳۸۸/۱/٢٢
۱۳۸۸/۱/۱٥
۱۳۸۸/۱/۸
۱۳۸۸/۱/۸
۱۳۸۸/۱/۱
۱۳۸۸/۱/۱