درباره نویسنده
سیب خاطرات
داستان کوتاه سیب خاطرات - اشکها و مشقها و خنده ها =========== بار الها !!! هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر ، عمری گرفته ای ، خدایا ... رها مکن. ============ @ چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند =========== @ صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد. فقط امیدوارم چیزی از دستم در نرفته باشه ! =========== این یک وبلاگ شخصی است ========== شادترین روزها و آرامترین شبها در انتظار شما نشسته اند ، زندگی جاریست ========== شرط دل دادن دل گرفتن است , وگرنه یکی بی دل میشود و دیگری دو دل ========== خدایا یاریم کن اگر روزی , جایی , چیزی را شکستم , آن شکسته دل نباشد ========== خداوند دوری را برای اثبات وفا آفرید و ما هم اکنون در لحظات اثباتیم ========== و در خاتمه : در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ... حداقل تا حالاش که اینجور بوده ! گر تو نمی پسندی من هم نمی پسندم ! =========== خدایا خوشم از خیال لبخندت **** یک نقش مثبت یا منفی برای خودت انتخاب کن! فقط همین... داستانها خود به سراغت خواهند آمد. ****
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • داستان کوتاه احساس تکلیف
  • داستان کوتاه نماز
  • داستان کوتاه نماز
  • داستان کوتاه مادر
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه بازاریابی
  • داستان زیبا
  • داستان کوتاه سوء تفاهم
  • داستان کوتاه حضور قلب
  • داستان کوتاه عاشقانه
  • داستان کوتاه امام حسین علیه السلام
  • داستان کوتاه طنز
  • داستان کوتاه عمل احمقانه
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه دانشجویی
  • داستان کوتاه فوتبالی
  • داستان کوتاه دانش آموزی
  • داستان کوتاه طمع
  • داستان کوتاه تئاتر
  • داستان کوتاه و زیبا ملانصرالدین
  • داستان کوتاه
  • داستان کوتاه استاد و دانشجو
  • داستان کوتاه برتری
  • داستان کوتاه کارمند تازه وارد
  • داستان کوتاه دهه محرم
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳٩٢/٢/٢۸
  • ۱۳٩٢/٢/٢۱
  • ۱۳٩٢/٢/۱٥
  • ۱۳٩٢/٢/٧
  • ۱۳٩٢/۱/۱٠
  • ۱۳٩٢/۱/۳
  • ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
  • ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
  • ۱۳٩۱/۱٢/٥
  • ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
  • ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
  • ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
  • ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
  • ۱۳٩۱/۱٠/٩
  • ۱۳٩۱/۱٠/٢
  • ۱۳٩۱/٩/۱۸
  • ۱۳٩۱/۸/٢٧
  • ۱۳٩۱/۸/٢٠
  • ۱۳٩۱/۸/٢٠
  • ۱۳٩۱/۸/۱۳
  • ۱۳٩۱/۸/٦
  • ۱۳٩۱/٧/٢٩
  • ۱۳٩۱/٧/۸
  • ۱۳٩۱/٦/٢٥
  • ۱۳٩۱/٦/۱۸
  • ۱۳٩۱/٦/۱۱
  • ۱۳٩۱/٥/٢۸
  • ۱۳٩۱/٤/۳۱
  • ۱۳٩۱/٤/۱٧
  • ۱۳٩۱/٤/۱٧
  • ۱۳٩۱/۳/٢٧
  • ۱۳٩۱/۳/٢٧
  • ۱۳٩۱/۳/٢٠
  • ۱۳٩۱/۳/۱۳
  • ۱۳٩۱/٢/۳٠
  • ۱۳٩۱/٢/٢۳
  • ۱۳٩۱/٢/٩
  • ۱۳٩۱/۱/٢٦
  • ۱۳٩۱/۱/٢٦
  • ۱۳٩۱/۱/۱٩
  • ۱۳٩۱/۱/٥
  • ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
  • ۱۳٩٠/۱٢/٦
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
  • ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
  • ۱۳٩٠/۱۱/۸
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
  • ۱۳٩٠/۱٠/۳
  • ۱۳٩٠/٩/۱٢
  • ۱۳٩٠/۸/٢۸
  • ۱۳٩٠/۸/٢۱
  • ۱۳٩٠/۸/۱٤
  • ۱۳٩٠/٧/٢۳
  • ۱۳٩٠/٧/۱٦
  • ۱۳٩٠/٧/٩
  • ۱۳٩٠/٧/٢
  • ۱۳٩٠/٧/٢
  • ۱۳٩٠/٦/٢٦
  • ۱۳٩٠/٦/۱٩
  • ۱۳٩٠/٦/٥
  • ۱۳٩٠/٥/٢٩
  • ۱۳٩٠/٥/٢٢
  • ۱۳٩٠/٥/۱٥
  • ۱۳٩٠/٥/۸
  • ۱۳٩٠/٥/۱
  • ۱۳٩٠/٤/٢٥
  • ۱۳٩٠/٤/۱۸
  • ۱۳٩٠/٤/۱۱
  • ۱۳٩٠/٤/٤
  • ۱۳٩٠/۳/٢۸
  • ۱۳٩٠/۳/٢۱
  • ۱۳٩٠/۳/٢۱
  • ۱۳٩٠/۳/۱٤
  • ۱۳٩٠/۳/٧
  • ۱۳٩٠/۳/٧
  • ۱۳٩٠/٢/۳۱
  • ۱۳٩٠/٢/۳۱
  • ۱۳٩٠/٢/٢٤
  • ۱۳٩٠/٢/٢٤
  • ۱۳٩٠/٢/۱٧
  • ۱۳٩٠/٢/۱٧
  • ۱۳٩٠/٢/۱٠
  • ۱۳٩٠/٢/۳
  • ۱۳٩٠/٢/۱٠
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱/٢٠
  • ۱۳٩٠/۱/٢٠
  • ۱۳٩٠/۱/۱۳
  • ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
  • ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱٢/٧
  • ۱۳۸٩/۱٢/٧
  • ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
  • ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
  • ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
  • ۱۳۸٩/۱۱/٩
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
  • ۱۳۸٩/۱٠/٤
  • ۱۳۸٩/٩/٢٧
  • ۱۳۸٩/۱٠/٤
  • ۱۳۸٩/٩/٢٧
  • ۱۳۸٩/٩/٢٠
  • ۱۳۸٩/٩/٢٠
  • ۱۳۸٩/٩/۱۳
  • ۱۳۸٩/٩/٦
  • ۱۳۸٩/٩/۱۳
  • ۱۳۸٩/۸/٢٩
  • ۱۳۸٩/۸/٢٩
  • ۱۳۸٩/۸/٢٢
  • ۱۳۸٩/۸/۱٥
  • ۱۳۸٩/۸/۸
  • ۱۳۸٩/۸/۸
  • ۱۳۸٩/۸/۱
  • ۱۳۸٩/۸/۱
  • ۱۳۸٩/٧/٢٤
  • ۱۳۸٩/٧/۱٠
  • ۱۳۸٩/٧/۳
  • ۱۳۸٩/٧/۳
  • ۱۳۸٩/٦/٢٧
  • ۱۳۸٩/٦/٢٧
  • ۱۳۸٩/٦/٢٠
  • ۱۳۸٩/٦/٢٠
  • ۱۳۸٩/٦/۱۳
  • ۱۳۸٩/٥/۳٠
  • ۱۳۸٩/٥/۳٠
  • ۱۳۸٩/٥/٢۳
  • ۱۳۸٩/٥/۱٦
  • ۱۳۸٩/٥/٩
  • ۱۳۸٩/٥/۱٦
  • ۱۳۸٩/٥/٢
  • ۱۳۸٩/٥/٢
  • ۱۳۸٩/٤/٢٦
  • ۱۳۸٩/٤/٢٦
  • ۱۳۸٩/٤/۱٩
  • ۱۳۸٩/٤/۱٩
  • ۱۳۸٩/٤/۱٢
  • ۱۳۸٩/٤/٥
  • ۱۳۸٩/۳/٢٩
  • ۱۳۸٩/۳/٢٩
  • ۱۳۸٩/۳/٢٢
  • ۱۳۸٩/۳/۱٥
  • ۱۳۸٩/٢/٢٥
  • ۱۳۸٩/٢/۱۸
  • ۱۳۸٩/٢/۱۱
  • ۱۳۸٩/۱/٢۸
  • ۱۳۸٩/۱/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱/٧
  • ۱۳۸٩/۱/٧
  • ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
  • ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
  • ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
  • ۱۳۸۸/۱٢/۱
  • ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
  • ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
  • ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
  • ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
  • ۱۳۸۸/۱۱/۳
  • ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
  • ۱۳۸۸/۱۱/۳
  • ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
  • ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
  • ۱۳۸۸/۱٠/٥
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
  • ۱۳۸۸/٩/٢۸
  • ۱۳۸۸/۱٠/٥
  • ۱۳۸۸/٩/٢۸
  • ۱۳۸۸/٩/٢۱
  • ۱۳۸۸/٩/٢۱
  • ۱۳۸۸/٩/۱٤
  • ۱۳۸۸/٩/٧
  • ۱۳۸۸/٩/۱٤
  • ۱۳۸۸/۸/۳٠
  • ۱۳۸۸/۸/٢۳
  • ۱۳۸۸/۸/٢۳
  • ۱۳۸۸/۸/۱٦
  • ۱۳۸۸/۸/٩
  • ۱۳۸۸/۸/۱٦
  • ۱۳۸۸/۸/٩
  • ۱۳۸۸/۸/٢
  • ۱۳۸۸/۸/٢
  • ۱۳۸۸/٧/٢٥
  • ۱۳۸۸/٧/٢٥
  • ۱۳۸۸/٧/۱۸
  • ۱۳۸۸/٧/۱۸
  • ۱۳۸۸/٧/۱۱
  • ۱۳۸۸/٧/٤
  • ۱۳۸۸/٧/٤
  • ۱۳۸۸/٦/٢۸
  • ۱۳۸۸/٦/٢۱
  • ۱۳۸۸/٦/٢۱
  • ۱۳۸۸/٦/۱٤
  • ۱۳۸۸/٦/٧
  • ۱۳۸۸/٦/۱٤
  • ۱۳۸۸/٦/٧
  • ۱۳۸۸/٥/۳۱
  • ۱۳۸۸/٥/٢٤
  • ۱۳۸۸/٥/٢٤
  • ۱۳۸۸/٥/۱٧
  • ۱۳۸۸/٥/۱٧
  • ۱۳۸۸/٥/۱٠
  • ۱۳۸۸/٥/۳
  • ۱۳۸۸/٥/۳
  • ۱۳۸۸/٤/٢٧
  • ۱۳۸۸/٤/٢٧
  • ۱۳۸۸/٤/٢٠
  • ۱۳۸۸/٤/٦
  • ۱۳۸۸/۳/۳٠
  • ۱۳۸۸/۳/۳٠
  • ۱۳۸۸/۳/٢۳
  • ۱۳۸۸/۳/٢۳
  • ۱۳۸۸/۳/۱٦
  • ۱۳۸۸/۳/٩
  • ۱۳۸۸/۳/٢
  • ۱۳۸۸/۳/٢
  • ۱۳۸۸/٢/٢٦
  • ۱۳۸۸/٢/٢٦
  • ۱۳۸۸/٢/۱٩
  • ۱۳۸۸/٢/۱٩
  • ۱۳۸۸/٢/۱٢
  • ۱۳۸۸/٢/٥
  • ۱۳۸۸/٢/٥
  • ۱۳۸۸/۱/٢٩
  • ۱۳۸۸/۱/٢٢
  • ۱۳۸۸/۱/۱٥
  • ۱۳۸۸/۱/۸
  • ۱۳۸۸/۱/۸
  • ۱۳۸۸/۱/۱
  • ۱۳۸۸/۱/۱
کدهای اضافی کاربر



داستان کوتاه
داستان کوتاه
داستان کوتاه احساس تکلیف
نویسنده: سیب خاطرات - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

«محضر آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی بودیم. موقع استراحت ایشان بود امّا یکی از آقایان - که روحانی بود -اصرار داشت که می‌خواهم ایشان را ببینم و کسب تکلیف کنم.

ایشان فرمودند: بیا، آمدند،

فرمودند: حرفتان را بگویید.

آن شخص گفت: جلوی این دو نفر بگویم؟

آقا فرمودند: بله، جلوی همین‌ها بیان کنید.

گفت: می‌خواهم برای مجلس، کاندیدا شوم.

آقا فرمودند: اگر احساس می‌کنی بهتر از دیگران هستی و می‌توانی کار کنی، نرو!

آن شخص تعجّب کرد.

ما هم تعجّب کردیم؛ چون معمولش این است که می‌گویند: اگر احساس کردی در کار کردن بهتر از دیگران هستی و احساس تکلیف می‌کنی؛ جلو برو امّا ایشان فرمودند: اگر احساس می‌کنی که بهتر از دیگران هستی، جلو نرو!

گفت: آقا! چرا؟

آقا فرمودند: برای اینکه اگر گفتی: چون من بهتر می‌فهمم و بهتر متوجّه می‌شوم؛ پس باید خودم را در معرض رأی قرار بدهم؛ این، یعنی خودبزرگ‌بینی و خودبینی و بدان اگر در این حال، وارد شوی، دیگر نه تنها اثر مثبت برای تو ندارد، بلکه بر عجب و خودبینی و تکبّرت افزوده می‌شود - تعبیر خیلی عجیبی بود که ایشان بیان کردند -

جرأت کردیم، عرضه داشتیم: آقا! پس چه کسانی باید وارد شوند؟

فرمودند: اگر به من باشد می‌گویم آن عدّه که علمای ربّانی به آن‌ها تکلیف کنند و خودشان برای خودشان احساس تکلیف نکنند. چون وقتی احساس تکلیف کردند، یعنی احساس کردند خودشان نسبت به دیگران برترند و همین احساس برتری نسبت به دیگران، خودبینی است که این همان شرّ اعظم است - تعبیر شرّ اعظم برای خودبینی را ایشان بیان فرمودند -

اگر کسی فکر کند من بهتر می‌فهمم، من بهتر متوجّه می‌شوم، من بهتر از دیگرانم و ...؛ این یعنی در بستر اخلاق رشد نکرده است. لذا آن موقع است که دیگر همه شرارت‌ها آرام آرام، - به تعبیر امروزی‌ها- به صورت جنگ نرم، در وجودش ورود پیدا می‌کند؛ همان چیزی که قرآن به عنوان وسواس بیان می‌کند «وسواس الخنّاس»، همان چیزی که «همزات الشّیاطین» بیان می‌شود، آن همزاتی که این‌قدر نرم و بی‌صدا است و چنان آرام نفوذ پیدا می‌کند که یک‌دفعه می‌بیند همه شرارت‌ها در وجودش قرار گرفته؛ چون خودخواه و خودبین بوده است. لذا اولیاء خدا می‌گویند: باید از شرّ اعظم (خودبینی) بیرون رفت .

نظرات ()



داستان کوتاه نماز
نویسنده: سیب خاطرات - یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.

- قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

- قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

- قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ نخودکی فرمود:

برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان.

برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.

و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود : نماز اول وقت شاه کلید است ...

نظرات ()



داستان کوتاه نماز
نویسنده: سیب خاطرات - یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.

- قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

- قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

- قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ نخودکی فرمود:

برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان.

برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.

و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود : نماز اول وقت شاه کلید است ...

نظرات ()



داستان کوتاه مادر
نویسنده: سیب خاطرات - یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢

داماد به شکل ناگهانی مهمانان را غافلگیر کرد .
در حالیکه میکروفن رو بدست گرفته بود و میگفت : چه کسی حاضره مادرم رو بخره و 3بار این جمله رو تکرار کرد.
جزئیات این داستان بر میگرده به شب عروسی زمانیکه عروس و داماد در کنار هم نشسته بودند ، عروس در گوش داماد گفت : مادرت رو از روی سکو بفرست پایین ؛ خوشم نمیاد ....


و داماد میکروفن رو برداشت و گفت " چه کسی مادرم رو میخره ؟"

حاضرین از این رفتارش بشدت تعجب کردند ، و 3 بار این جمله رو تکرار کرد ،حاضرین جشن عروسی همگی سکوت اختیار کردند

در این هنگام داماد انگشتر رو پرت کرد و گفت : " من مادرم را خواهم خرید "

و رو به عروس کرد و طلاقش رو اعلام کرد ، مادرش رو برداشت و از سالن خارج شد


و بعد از پخش شدن داستان ماجرا در منطقه مردی آمد و به پسر جوان گفت " شوهری بهتر از تو برای دخترم نخواهم یافت " و دخترش را به همسری او در آورد ....
‘امـــــــک ثم امـــــک ثم امـــــــــک‘


بیاد آور که پیامبر (ص)  در مورد کسی که بیشترین حق را بر گردن دارد گفت : اول حق مادرت را ادا کن سپس حق مادرت و باز هم حق مادرت و سپس پدرت


منبع:http://www.story-short.blogfa.com/

نظرات ()



داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

شاگرد: استاد ، چکار کنم که خواب امام زمان(عج) رو ببینم؟
استاد: شب یک غذای شور بخور، آب نخور و بخواب.
شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.

شاگرد: استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم!‏
خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم
کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم!
در ساحل رودخانه ای مشغول...

استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛‏

تشنه امام زمان(عج) بشو تا خواب امام زمان(عج) ببینی...

نظرات ()



داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم ؛ بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم . مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید ...


یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم

به نقل از فوکارو

نظرات ()



داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات - جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢

یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من !
راننده تاکسی با اعتراض میگه : یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست !!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :
چنان لطف او شامل هر تن است
که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته
که گویا به غیری نپرداخته

نظرات ()



داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات - چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
یکی از علمای شیعه برای شرکت در مجلسی به یکی از کشورهای عربی سفر کرد، در آن مجلس آقای «بن باز» مرجع و مفتی اهل تسنن که نابینا بود، حضور داشت، وقتی فهمید عالمی شیعه در مجلس است، شروع به اشکال کرد که شما شیعه‌ها چرا قرآن را تأویل می‌کنید؟ و از مسیر اصلی خود خارج می‌کنید؟
عالم شیعه گفت: ما در قرآن آیه‌ای داریم که نشان می‌دهد شما اهل جهنم هستید.
بن‌باز گفت: چه آیه‌ای؟
آن عالم فرمود: «مَن کانَ فی هَذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فی الاَخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضلُّ سبِیلاً»، هر کس در دنیا کور باشد، در آخرت هم کور است، شما هم الان کور هستید.
بن‌باز گفت: منظور کوری دل است!
عالم شیعه گفت: الآن خودت قرآن را تأویل کردی، ما هم که قرآن را تأویل می‌کنیم، غیر از این چیزی نمی‌گوییم.
نظرات ()



داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

شخصی وارد یک آسیاب گندم شد.

دید به جای اینکه یک انسان گندم‌ها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود.

از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای!»

آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی‌کند».

آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»

آسیابان گفت: «برو این پدر سوخته‌بازی‌ها را به قاطر من یاد نده!»

نظرات ()



داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

ملایی چند شب در هیأتی منبر رفت. شب آخر، پاکت چند شبی را که منبر رفته بود از صاحب مجلس گرفت.

شخصی جلوی ملا را گرفت و گفت: «آقا ملا ! بی‌زحمت یک دعا در گوش من بخوانید».

ملا دعا را خواند.

بعد آن شخص گفت: «آقا ملا ! من را حلال کنید».

ملا گفت: «حلالت کردم».

چند دقیقه بعد ملا رفت تا برای خانه‌اش خرید کند.

وقتی خواست پول اجناس را به صاحب مغازه بدهد، دست کرد داخل جیبش و دید ای داد بی‌داد! خبری از پول و پاکت نیست.

ملا که به قضه پی برده بود  با حسرت گفت: «وای من ! حلالش هم کرده‌ام».

نظرات ()



داستان کوتاه بازاریابی
نویسنده: سیب خاطرات - یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱

یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه،و تا صاحبخونه در رو باز میکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه،بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه حاوی آشغال از جمله خرده های کاغذ ، سنگریزه ، شن  رو روی فرش خالی میکنه و میگه:

اگه من قادر به جمع و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم حاضرم که تمامِ این چیزایی رو که رو فرشتون ریختم رو بخورم!

صاحبخونه درحالی که شوکه شده بود می پرسه : سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟

بازاریاب: چــــرا؛ چطور مگه؟

صاحبخونه : چند وقته برقِ خونه مون قطعه ...

=======

نتیجه گیری : قبل از انجام هر کاری تمام جوانب موضوع رو در نظر بگیرید.

 

نظرات ()



داستان زیبا
نویسنده: سیب خاطرات - سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱

روزی جوانی از حکیمی پیر و دنیادیده  خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . حکیم از جوان خواست ظرف نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . جوان فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

حکیم پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

جوان پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

حکیم از جوان خواست ظرف نمک رو برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . حکیم از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست جوان و ازش خواست اونو بنوشه . جوان براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

حکیم اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. جوان پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

حکیم گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "

طول زندگی خیلی کوتاهتر از عمقشه

نظرات ()



داستان کوتاه سوء تفاهم
نویسنده: سیب خاطرات - جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱


امتحانات پایان ترم دانشگاه بود ؛ چیز زیادی از درس حالیم نبود چون کلاسهای دانشگاه رو یک خط در میون رفته بودم و بیشتر از حضور غیبت داشتم .

سر جلسه امتحان یه دختره بغل دسـت مـن نشسته بـود قیافــش از اون درس خونا نشون می داد ، گفتم لااقـل ۲۰ نگیــرم ۱۷که رو شاخشه .

خلاصـه کـلی باهاش هماهنگ کـردم که بهـت علامت دادم چطور برسونو از ایـن حرفا ! هیچی دیگه تا برگـه های امتحانی  رو آوردن ؛ دیـدم بلند شد برگـه هارو پخش کرد و گفـت بچه ها سرتـون تو بـرگه خودتـون باشه!

چنان شوکه شدم ؛ انگار یک سطل آب سرد رو صورتم خالی کرده باشند ...

نظرات ()



داستان کوتاه حضور قلب
نویسنده: سیب خاطرات - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

سید هاشم امام جماعت مسجد «سردوزک» بعد از نماز منبر رفتند. در ضمن توصیه به لزوم حضور قلب در نماز فرمودند:

روزی پدرم می‌خواست نماز جماعت بخواند. منهم جزء ‌جماعت بودم ناگاه مردی به هیئت دهاتی وارد شد. از صفوف عبور کرد تا صف اول و پشت سر پدرم قرار گرفت.

نمازگزاران از این که یک نفر دهاتی در صف اول ایستاده ناراحت شدند. او اعتنایی نکرد و در رکعت دوم در حال قنوت، نمازش را فُرادا کرد و نمازش را به تنهایی به اتمام رساند.

همان جا نشست و مشغول نان خوردن شد. چون نماز تمام شد مردم از هر طرف به او حمله و اعتراض کردند او جواب نمی‌داد.

پدرم فرمود: چه خبر است؟

مردم گفتند: مردی دهاتی و جاهل به مسجد آمد و در صف اول پشت سر شما اقتدا کرد. آنگاه وسط نماز قصد فُرادا کرده و پس از اتمام نماز، نشسته نان می‌خورد.

پدرم به آن شخص گفت چرا چنین کردی؟

در جواب گفت: سبب آن را آهسته به خودت بگویم یا در این جمع بگویم؟

پدرم گفت که در حضور همه بگو.

گفت: من وارد این مسجد شدم به امید اینکه از فیض نماز جماعت با شما بهره‌مند شوم. چون اقتدا کردم، دیدم شما در وسط حمد از نماز بیرون رفتید و در این حال و فکرواقع شدید که من پیر شده‌ام و از آمدن مسجد عاجز شده‌ام، الاغی لازم دارم پس به میدان الاغ فروش‌ها رفتید و خری را انتخاب کردید. و در رکعت دوم در خیال تدارک خوراک و تعیین جای او بودید. من عاجز شدم و دیدم بیش از این سزاوار نیست با شما باشم، لذا نماز خود را تمام کردم این را گفت و از مسجد بیرون رفت.

پدرم بر سر خود زد و ناله کرد و گفت: این مرد بزرگی است او را بیاورید: من با او کار دارم.

مردم رفتند که او را بیاورند، ناپدید گردید، و دیگر دیده نشد.[1]



[1] .راهنمای سعادت، ص152.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »